-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 دیماه سال 1403 12:36
. خواب هایم بوی تنِ تو را می دهند. نکند آن دورترها نیمه شب ها مرا در آغوش می گیری!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 مردادماه سال 1403 09:07
. - زندگیت چطور بود؟ +: مثل آجیل عید. - چطور؟ +: مثل دانه هایی که به جای کاشته شدن، بو داده شدند؛ همانقدر خوشمزه، عالی و بی معنا و پوچ.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 خردادماه سال 1402 11:37
... بی بهانه دوستت دارم بی آنکه بدانم چرا بی آنکه بدانی چقدر
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1401 13:27
... فقط یک معجزه این خاک را نجات خواهد داد؛ تو بگو میان این همه گل کدام مریم را ببویم تا مسیح دوباره ظهور کند...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1401 11:02
و من برای خودم از تو قفسی ساخته ام امن و عزیز و آفتابی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1400 12:36
تو می دانی حتی اگر کنارم نشسته باشی بازهم دلتنگ توام ! حالا ببین نبودنت با من چکار میکند...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردینماه سال 1400 10:13
نیستی اما چه بی اندازه میخواهمت و عشق، شاید همین باشد دوست داشتنی که تمام نمی شود....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1399 11:45
سالی جدید... روزگاری نو... و تویی که اگرچه قدیمی وکهنه ای اما پُر طراوت تر از همیشه در آسمان خیالم میدرخشی....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 آبانماه سال 1399 09:12
سفر کن به هیچکس هم نگو یک رابطه عاشقانه را زندگی کن و به هیچکس هم نگو شاد زندگی کن و به هیچکس هم نگو آدم ها چیزهای قشنگ را خراب می کنند.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 فروردینماه سال 1399 08:40
“دلهای ما که بهم نزدیک باشد، دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم; دور باش اما نزدیک… من از نزدیک بودنهای دور می ترسم…” شاملو
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آذرماه سال 1398 10:31
مرا طوری در آغوش بگیر که انگار فردا می میرم. - و فردا چطور؟ طوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته ام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 خردادماه سال 1397 08:24
و ما همچنان دوره می کنیم، شب را و روز را و هنوز را ....
-
اولین باران پاییزی
پنجشنبه 13 مهرماه سال 1396 08:55
تنها برخی مردم باران را احساس می کنند. بقیه فقط خیس می شوند ....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 آذرماه سال 1394 15:14
عاقبت از کف ربودی مادرم را سرنوشت زود بود آن نازنین ارام گیرد در بهشت می سپارم آفتاب هستی ام را دست تو ناز در آغوش گیرش ای مسیحای بهشت امیدوارم هیچ کسی این غم رو تجربه نکنه. امیدوارم.....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریورماه سال 1394 14:33
بیا در لابه لای ورق های این کتاب همدیگر ر ا ببوسیم نگران آبرو هم نباش. اینجا ، هیچ کس کتاب نمی خواند....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آذرماه سال 1393 10:25
بیزارم از زبان؛ زبان تلخ زبان تند از زبان دستور از زبان کنایه . . . با من به زبان اشاره سخن بگو ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 اسفندماه سال 1392 14:01
پیشاپیش فرارسیدن سال نو رو به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک می گم. همیشه شاد و بهاری باشید.....
-
لازم نیست همه جا راه حل مشکلات را بگوییم
دوشنبه 4 آذرماه سال 1392 10:04
یه شب سه نفر اشتباهی دستگیر میشن و در نهایت ناباوری به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم میشن .... نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه .... کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 مهرماه سال 1392 13:48
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت: پسرم! یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی! زین پس، همه چیز جهان تکراریست جز " مهربانی " !
-
بدون شرح
سهشنبه 9 مهرماه سال 1392 10:46
دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن می گویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 خردادماه سال 1392 15:21
دست هایم نمی رسند تا ستاره های آرزوهای محال را برایت بچینم.... آنچه از چیدن ستاره برایم مهمتر است رویای ناب آرامش توست... آنرا برایت می خواهم!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1390 14:19
سلام به همه ی دوستای عزیزم که با وجود غیبت طولانی من هنوزم به یادم هستید و به من سر می زنید. مدتیه که سرم به شدت شلوغ شده و اصلا فرصت ندارم مطلب بزارم یا حتی به وبلاگ شما عزیزان سر بزنم. ولی میخوام اینو بدونید که همیشه به یادتون هستم و دوستتون دارم. ارادتمند همگی شما : محبوب ابدی
-
می دانید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟
یکشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1390 09:44
هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه میکرد. هرمزان که یکی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر در نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعهای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده عربها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد کرد. ابوموسی اشعری نیز...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 فروردینماه سال 1390 16:09
«من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمیکند. نه ابرو درهم میکشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایهبان دیگران است. من یک لر ِ بلوچ ِ کرد فارسم، یک فارسزبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیاییام، یک سیاهپوست زردپوست سرخپوست سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم...
-
چه کشکی، چه پشمی
شنبه 27 فروردینماه سال 1390 10:16
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید . از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام...
-
ناپلئون
چهارشنبه 24 فروردینماه سال 1390 09:54
به هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دستهای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند. ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدا میافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند. ناپلون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذارد و سر...
-
سال نو مبارک
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 15:19
دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم! نوروز مبارک****
-
حکایت
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 11:27
مردی در کنار رودخانهای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را میشنود و متوجه میشود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب میپرد و او را نجات میدهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را میشنود و باز به آب میپرد و دو نفر دیگر را نجات میدهد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 11:26
مردی به پدر همسرش گفت: عده زیادی شما را به خاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین میکنند. ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟ پدر با لبخندی پاسخ داد: هرگز همسرت را به خاطر کوتاهیهایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده، همواره این فکر را در یاد داشته باش که او به خاطر کوتاهیها و نقاط ضعفی که دارد نتوانسته...
-
بهلول
سهشنبه 26 بهمنماه سال 1389 10:05
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای...