ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
در زمانهای دور، مردی در بازارچه شهر حجرهای داشت و پارچه میفروخت. شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود.
مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آشهای خوشمزه او دهان هر کسی را آب میانداخت.
روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آن را آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.
قبل از ظهر به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال حکیم برود.
پسرک در دکان را بست و دنبال حکیم رفت. حکیم به منزل تاجر رفت و او را معاینه کرد و برایش دارو نوشت.
پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت، دیگر ظهر شده بود. پسرک خواست دارو را بدهد و برود، ولی همسر تاجر خیلی اصرار کرد و او را برای ناهار به خانه آورد.
همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود. سفره را انداختند و کاسههای آش را گذاشتند.
تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشقها را بیاورد. پسرک خیلی خجالت میکشید و فکر کرد تا بهانهای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد. فکر کرد بهتر است بگوید دندانش درد میکند. دستش را روی دهانش گذاشت.
تاجر به اتاق برگشت و دید پسرک دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت: دهانت سوخت؟ حالا چرا این قدر عجله کردی، صبر میکردی تا آش سرد شود آن وقت میخوردی؟
زن تاجر که با قاشقها از راه رسیده بود به تاجر گفت: این چه حرفی است که میزنی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من که تازه قاشقها را آوردم.
اتفاقا به نظر من وقتی آش را بخوری و دهنت بسوزه سوزشش بیشتره چون بیشتر حرصت میگیره
قضیه ما هم مثل همین پسره است همیشه آش نخورده دهن سوخته ایم. چطوری محبوب ابدی؟
محبوب ابدی خرابه! دلش بدجوری واسه دیدنت تنگ شده
عزیزم. میگم بهتر نیست بجای این داستان ها یا در کنار این داستان ها از خودت و اتفاقاتت بنویسی یا چیزهای دیگه ای؟
سلام محبوب عزیزم
چطوری؟
خوبی؟
جالب وبد
مرررررسی