ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
هنوز هم خیره ماندهام
و سنگینی سایهی بُهت را
بر شانههایم احساس میکنم.
هنوز دستان پُر خواهش تمنا
بر گردن زندگی آویخته.
دستانی که مرا بیشتر میشکند
و زندگی را کمتر .
بارها با خود فکر کردهام
« که اگر خداوند زندگی را دوباره به من ارزانی میداشت
چه نجیبانه آن را میپذیرفتم
و مغرورانه
فریادش نمیکشیدم !
کاش زودتر میفهمیدم
باید راه رفت
وقتی دیگران ایستادهاند ،
باید فریاد زد
وقتی دیگران سکوت اختیار کردهاند
و باید بیدار بود
وقتی دیگران خفتهاند .»
افسوس!
کاش میفهمیدم معنای دوستداشتن را
آنگاه
بی لحظهای درنگ
فاش میکردم این ناگفتهی پُر راز را .
آه ، ندانستم
« چه وسعتی میخواهد از آتش گذشتن
و شعله اش را ستودن ! »
« کاش زودتر میفهمیدم
بزرگی در ارزش نیست ، که در معنا نهفته است .
کاش میشد بیاموزم
مرگ با فراموشی میآید ؛ »
و زندگی با باور !
کاش میشد میزیستم بیآنکه دفعهای بگویم :
ایکاش !!!
آری ؛ اکنون
من انسانی هستم که در رویا به دنبال آرامشم .
کاش میشد بیشتر بخوابم
و رویا ببینم.
م.صبا
از پس این مرثیهی درحال وقوع
با تو سخن میگویم.
« با تو که درد میکشی
و آزادی را ترک میگویی ! »
و نمیدانی
چه فصلهاست
نگهبانان مزرعهات
مترسکهایی هستند
دوستدار کلاغ !
و نمیدانی چه سالها
در گورستان عقاید مسموم
- سر در گم -
انتظار مرگ را شمارش کردهای
بی آنکه بدانی گورستان ، تنها جای خفتن نیست !
رهای در بند ؛
سرانجام کوه وجودت اعدام خواهد شد
و فوران درونت خاموش .
زایش از سر گیر
ای اصیلترین ؛
که آتشفشان خاموش ،
آبستن الماسهاست .
زخمهای بر ساز سکوت زن ،
و ترانه ساز آهنگ بیداری باش ؛
چرا که مزرعه بی آب
خواهد مُرد ....
م.صبا
اکنون اندوه میبارد بر خاک
اندوه میبارد بر زمینی که ناجوانمردانه
حق بارور شدن را در حال ستاندن است !
اکنون آسمان صاف و پر ستارهی کویر
سیاهپوش گشته
با بغضی در گلو
بغضی که تابش میآورد و نمیشکند...
این کدامین تقدیر بود
و کدامین خدای
اینگونه آن را رقم زد
که اگر تاوان گناه آدمان بود
ما همه گناهکار بودیم
و شما ، تاوان پرداختید !
آری ؛
من خود معترفم به گناه خویشتن
و آگاه به رنج تو ؛
رنج بیرون کشیدن پیکرهای بیروح
از عمق خروارها خاکی که
که زمانی رشک میبردم
دیدن خشتهای ترک خورده اش را ،
که سرتاسر تاریخ بودند و خاطره .
خاطراتی که فرو ریختند
به سان تو که اندوهبار فرو ریختی
بر خاکی که
زیبا
از آن برخاسته بودی ! ....
م.صبا
۸۲/۱۰/۷