محبوب‌ابدی
محبوب‌ابدی

محبوب‌ابدی

هنوز هم خیره مانده‌ام 

و سنگینی سایه‌ی بُهت را  

بر شانه‌هایم احساس می‌کنم. 

هنوز دستان پُر خواهش تمنا  

بر گردن زندگی آویخته. 

دستانی که مرا بیشتر می‌شکند  

و زندگی را کمتر . 

 

بارها با خود فکر کرده‌ام  

« که اگر خداوند زندگی را دوباره به من ارزانی می‌داشت 

چه نجیبانه آن را می‌پذیرفتم 

و مغرورانه 

فریادش نمی‌کشیدم ! 

کاش زودتر می‌فهمیدم  

باید راه رفت  

وقتی دیگران ایستاده‌اند ، 

باید فریاد زد  

وقتی دیگران سکوت اختیار کرده‌اند 

و باید بیدار بود 

وقتی دیگران خفته‌اند .» 

 

افسوس! 

کاش می‌فهمیدم معنای دوست‌داشتن را 

آنگاه  

بی لحظه‌ای درنگ  

فاش می‌کردم این ناگفته‌ی پُر راز را . 

آه ، ندانستم 

« چه وسعتی می‌خواهد از آتش گذشتن 

و شعله اش را ستودن ! » 

« کاش زودتر می‌فهمیدم  

بزرگی در ارزش نیست ، که در معنا نهفته است . 

کاش می‌شد بیاموزم  

مرگ با فراموشی می‌آید ؛ » 

و زندگی با باور ! 

کاش می‌شد می‌زیستم بی‌آنکه دفعه‌ای بگویم : 

                     ای‌کاش !!! 

 

آری ؛ اکنون 

من انسانی هستم که در رویا به دنبال آرامشم . 

کاش می‌شد بیشتر بخوابم  

و رویا ببینم.  

 

                                   م.صبا

از پس این مرثیه‌ی درحال وقوع

 با تو سخن می‌گویم. 

« با تو که درد می‌کشی 

                   و آزادی را ترک می‌گویی ! » 

و نمی‌دانی  

چه فصل‌هاست  

نگهبانان مزرعه‌ات 

مترسک‌هایی هستند  

دوستدار کلاغ ! 

 

و نمی‌دانی چه سال‌ها  

در گورستان عقاید مسموم 

 - سر در گم -  

انتظار مرگ را شمارش کرده‌ای 

بی آنکه بدانی گورستان ، تنها جای خفتن نیست ! 

  

رهای در بند ؛ 

سرانجام کوه وجودت اعدام خواهد شد  

و فوران درونت خاموش . 

 

زایش از سر گیر 

ای اصیل‌ترین ؛ 

که آتشفشان خاموش ، 

آبستن الماس‌هاست .  

زخمه‌ای بر ساز سکوت زن ، 

و ترانه ساز آهنگ بیداری باش ؛ 

چرا که مزرعه بی آب  

خواهد مُرد .... 

 

                                         م.صبا

به یاد زلزله‌ی ناگوار بم

اکنون اندوه می‌بارد بر خاک 

اندوه می‌بارد بر زمینی که ناجوانمردانه 

حق بارور شدن را در حال ستاندن است ! 

اکنون آسمان صاف و پر ستاره‌ی کویر  

سیاهپوش گشته  

با بغضی در گلو 

بغضی که تابش می‌آورد و نمی‌شکند... 

این کدامین تقدیر بود  

و کدامین خدای 

اینگونه آن را رقم زد 

که اگر تاوان گناه آدمان بود 

ما همه گناهکار بودیم  

و شما ، تاوان پرداختید ! 

آری ؛ 

من خود معترفم به گناه خویشتن  

و آگاه به رنج تو ؛ 

رنج بیرون کشیدن پیکرهای بی‌روح  

از عمق خروارها خاکی که  

که زمانی رشک می‌بردم 

دیدن خشت‌های ترک خورده اش را ، 

که سرتاسر تاریخ بودند و خاطره . 

خاطراتی که فرو ریختند  

به سان تو که اندوهبار فرو ریختی   

بر خاکی که  

زیبا  

از آن برخاسته بودی ! .... 

 

                                         م.صبا 

                                        ۸۲/۱۰/۷